اشعار فریدون مشیری به دلیل زبان روان، احساسات واقعی و مضامین انسانی، از پرخوانندهترین قطعات شعر معاصر ایران هستند. او با تلفیق لطافت عاشقانه و نگاه اجتماعی، شعرهایی خلق کرده که ارتباط با آن برای هر مخاطبی آسان و لذتبخش است. مشهورترین شعرهای مشیری «کوچه»، «شبگیر» و «پاییز» هستند که سالهاست در ذهن مردم ماندگارند.
دوبیتی های عاشقانه فریدون مشیری
دوستت دارم
این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو
«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس
«دوستت دارم» را با من بسیار بگو
خوش لحظه ها
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق
چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم
تیر نگاهت
بیا که تیر نگاهت هنوز در پر ماست
گواه ما پر خونین و دیده تر ماست
دلی که رام محبت نمی شود دل توست
سری که در ره مهر و وفا رود سر ماست
گناه
بنشین مرو که در دل شب در پناه ماه
خوشتر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه به آزار من مکوش
یک دم کنار دوست نشستن گناه نیست
اشعار فریدون مشیری
درد بی درمان
درد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین!
بی تو بودن، درد دارد!
می زند من را زمین
می زند بی تو مرا،
این خاطراتت روز و شب
درد پیگیر من است،
صعب العلاج یعنی همین!
گنجینه اشعار ناب و زیبا
بسی گفتند دل از عشق برگیر …
که نیرنگ است و افسون است و جادوست…
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم …
که او زهر است اما نوشداروست ..
بهترین اشعار فریدون مشیری
گاهی میانِ خلوتِ جمع،
یا در انزوای خویش،
موسیقیِ نگاهِ تو را گوش میکنم!
وز شوقِ این محال،
که دستم به دستِ توست،
من جای راه رفتن پرواز میکنم …!
اشعار غمگین فریدون مشیری
پیدایت کنم
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم
الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم
بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم
بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
ناز چشم تو
گفته بودی که:«چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی!»
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی !
مثل مروارید باش
من نمیگویم درین عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش
تا توانی
پاک، روشن
مثل باران
مثل مروارید باش
ناب ترین شعرهای فریدون مشیری
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
“خانه دوست کجاست؟ “
✅ منظور از سهراب، سهراب سپهری است.
دلنوشته های فریدون مشیری
شنیدم مصرعی شیوا ، که شیرین بود مضمونش!
منم مجنون آن لیلا ، که صد لیلاست مجنونش!
غم عشق تو را نازم ، چنان در سینه رخت افکند؛
که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش . . .
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
اشعار بلند فریدون مشیری
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
و آنکه از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان می نماید گرگ هست
و آن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟…
بهترین اشعار فریدون مشیری
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق،
که نامی خوش تر از اینت ندانم.
وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری،
به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم.
تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ، که شور هستی از تست.
شراب جام خورشیدی، که جان را
نشاط از تو ، غم از تو، مستی از تست
به آسانی، مرا از من ربودی
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند: دل از عشق برگیر !
که نیرنگ است و افسون است و جادوست !
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است ، اما ! …نوشداروست!
چه غم دارم که این زهر تب آلود ،
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد؛
غمی شیرین دلم را می نوازد.
اگر مرگم به نامردی نگیرد؛
مرا مهرِ تو در دل جاودانی است.
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛
ترا دارم که مرگم زندگانی است.
شعر معروف فریدون مشیری

بی تو مهتاب شبی
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم :
“حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم”
باز گفتم که: ” تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
شعرهای عاشقانه فریدون مشیری
من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام
سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ،
سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین
باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ،
چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست
بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ،
شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند
من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ،
این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن
من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام
چگونه ماهی خود را به آب می سپرد !
به دست موج خیالت سپرده ام جان را .
فضای یاد تو، در ذهن من، چو دریائی است؛
بر آن شکفته هزاران هزار نیلوفر .
درین بهشت برین، چون نسیم می گذرم،
چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟
سیه چشمی، به کار عشق استاد،
به من درس محبت یاد می داد!
مرا از یاد برد آخر، ولی من
بجز او، عالمی را بردم از یاد!
شعر زیبای من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
اشعار نو فریدون مشیری
من با تو ، می نویسم و می خوانم …!
من با تو ، راه می روم و حرف می زنم!
وز شوقِ این محال ، که دستم به دست توست …
من ، جای راه رفتن پرواز میکنم !
بیوگرافی کامل فریدون مشیری
خلاصه بیوگرافی فریدون مشیری
فریدون مشیری، متولد ۱۳۰۵ تهران، از شاعران برجسته معاصر است که شعرش به دلیل سادگی، صمیمیت و نگاه انسانی شناخته میشود. او فعالیت ادبی را از جوانی آغاز کرد و مجموعههایی چون «تپش»، «ابر و کوچه» و «آسمانِ همیشه» را منتشر کرد. شعر معروف «کوچه» او را برای همیشه در حافظه ادبی مردم ایران ماندگار کرد. مشیری در سال ۱۳۷۹ چشم از جهان فروبست.
تولد و خانواده
فریدون مشیری در روز ۳۰ شهریور سال ۱۳۰۵ در تهران، در محلهٔ قدیمی عینالدوله متولد شد. خانوادهٔ او از تبار فرهنگی و ادیب بودند و همین زمینه از همان کودکی، او را در فضایی سرشار از کتاب و شعر قرار داد. پدرش، ابراهیم مشیری، سالها در وزارت پست و تلگراف فعالیت داشت و مادری مهربان و شعر دوست داشت که در علاقهمند شدن او به ادبیات نقش بزرگی ایفا کرد. مهاجرتهای متعدد خانواده بین تهران و همدان نیز باعث شد مشیری از کودکی با فرهنگهای گوناگون آشنا شود و نگاه اجتماعیتری پیدا کند.
سالهای کودکی و تحصیلات
کودکی مشیری با جابهجاییهای گوناگون همراه بود. بخشی از دوران ابتدایی را در مشهد گذراند و سپس به تهران بازگشت. تحصیلات متوسطه را ابتدا در مدرسهٔ دارالفنون و بعد در دبیرستان ادیب ادامه داد. این سالها همزمان با حوادث مهمی چون اشغال ایران در جنگ جهانی دوم بود. از دست دادن مادر در سن نوجوانی نیز بر روحیهٔ حساس او اثر عمیقی گذاشت و انعکاس این غم بعدها در شعرهایش دیده میشود.
آغاز مسیر شغلی و ورود به مطبوعات
در ۱۸ سالگی وارد وزارت پست و تلگراف شد؛ شغلی که بیش از سه دهه ادامه یافت. با وجود این کار اداری، علاقهٔ شدیدش به ادبیات سبب شد وارد فضای مطبوعات شود؛ او در روزنامهها و مجلات بسیاری قلم زد و از سال ۱۳۳۲ مدیریت صفحهٔ شعر و ادب مجلهٔ «روشنفکر» را بر عهده گرفت. این دوره نقش بزرگی در معرفی او به جامعهٔ ادبی داشت و بسیاری از شاعران زمانه نخستین نوشتههای خود را با تشویق او منتشر کردند.
آغاز شاعری و انتشار نخستین آثار
فریدون مشیری از حدود ۱۵ سالگی شعر سرودن را آغاز کرد. نخستین مجموعهٔ شعر او با نام «تشنهٔ طوفان» در سال ۱۳۳۴ منتشر شد؛ مجموعهای که بزرگانی چون استاد شهریار و علی دشتی بر آن مقدمه نوشتند. مشیری هیچگاه به جریانهای افراطی شعر نو یا سمتگیری کاملاً سنتی نپیوست؛ بلکه شیوهای میانه، لطیف و انسانی برگزید که ویژگی بارز کارهای او به شمار میآید. زبان ساده، احساس ناب، تصویری بودن ابیات و توجه به طبیعت، سبک او را متمایز کرد.
آثار برجسته و جایگاه ادبی
یکی از مشهورترین اشعار او شعر «کوچه» است که در سال ۱۳۳۹ منتشر شد و یکی از محبوبترین عاشقانههای معاصر به شمار میرود. مشیری در آثارش دغدغههای انسانی، محبت، رنج، عشق، صلحجویی و زیباییهای طبیعت را محور قرار میداد. او در همهٔ مجموعههای خود، از جمله «گناه دریا»، «ابر»، «پرواز با خورشید»، «آواز پر جبرئیل» و… این نگاه انسانی را حفظ کرد. منتقدان بزرگی مانند زرینکوب، زبان روشن و صمیمی او را نقطهٔ قوت اصلی شعرش دانستهاند.
ارتباط با موسیقی و فعالیتهای فرهنگی
مشیری علاوه بر شعر، عاشق موسیقی ایرانی بود و سالها با برنامههای موسیقایی رادیو همکاری داشت. در دههٔ ۱۳۵۰ عضو شورای شعر و موسیقی رادیو ایران شد و در کنار هنرمندان نامداری چون هوشنگ ابتهاج و بهبهانی نقش مهمی در تولید برنامههایی نظیر «گلهای تازه» ایفا کرد. در دههٔ هفتاد خورشیدی نیز به دعوت دانشگاهها و مراکز فرهنگی به کشورهای مختلف سفر کرد و در اروپا و آمریکا جلسات شعرخوانی متعددی برگزار کرد.
زندگی شخصی
در سال ۱۳۳۳ با اقبال اخوان ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای بهار و بابک است. زندگی خانوادگی مشیری همیشه آمیخته با آرامش، کتابخوانی و علاقه به هنر بود. او باور داشت شعر بدون عشق و زندگی واقعی معنا ندارد، از همین رو در خانهاش فضای فرهنگی پررنگی جریان داشت.
سالهای پایانی، درگذشت و میراث ادبی
فریدون مشیری پس از سالها فعالیت ادبی و فرهنگی، سرانجام در بامداد ۳ آبان ۱۳۷۹ چشم از جهان فروبست. آرامگاه او در قطعهٔ هنرمندان بهشت زهرا قرار دارد. میراث ادبی او مجموعهای ارزشمند از شعرهای صمیمانه و انساندوستانه است؛ شعرهایی که در ذهن مردم ماندگار شدهاند و نام او را در میان تأثیرگذارترین شاعران معاصر تثبیت کردهاند. سبک ساده اما عمیق او هنوز الگوی بسیاری از شاعران جوان است.





