اشعار سهراب سپهری
در این مطلب گزیده ای از اشعار عاشقانه کوتاه و بسیار زیبای سهراب سپهری را آماده کرده ایم. سهراب سپهری یکی از شناخته شده ترین و محبوب ترین شعرای معاصر است که شعرهای او به چند زیبان بین المللی ترجمه شده اند. وی در پانزدهم مره ماه سال ۱۳۰۷ در شهر کاشان به دنیا آمد. شاید دلیل اصلی اینکه شهراب سپهری به دنبال شعر و هنر رفت این باشد که در خانواده ای هنر دوست به دنیا امد. مادر او ماه جبین و پدرش اسدالله هر دو اهل شعر و هنر بودند، برای مطالعه گزیده اشعار سهراب سپهری در ادامه با سایت چی شی همراه باشید.
اشعار کوتاه سهراب سپهری
دود می خیزد
دود می خیزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
نفس آدم ها
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
شاخه ها پژمرده است
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیاویخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.
نیست رنگی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
تکیه گاهم
تکیه گاهم اگر امشب لرزید،
بایدم دست به دیوار گرفت.
با نفس های شبم پیوندی است:
قصه ام دیگر زنگار گرفت.
مرا تنها گذار
مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.
شعر ناب سهراب سپهری
بهترین چیز
رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است
اشعار بلند سهراب سپهری
شعر سوره تماشا
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان
خواهد بود
زندگی خالی نیست
مهربانی هست،
سیب هست،
ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین
مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
به سراغ من اگر میآیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدهایی است
که خبر میآرند، از گل وا شده دورترین بوته خاک…
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
شعر چترها را باید بست
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز
شعر دود میخیزد ز خلوتگاه من
دود میخیزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانهام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان می رسد افسانهام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.
بر تن دیوارها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان ،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.
تیرگی پا می کشد از بام ها :
صبح می خندد به راه شهر من.
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.
شعر زندگی نیست بجز عشق
زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به کَسی
وَر نه هر خار و خَسی
زندگی کرده بَسی…
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی
زندگی کرده بسی
زندگی تجربهی تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه
و اندازهی یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم!؟
شعر غمی غمناک
شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.
شعر زندگی رسم خوشایندی است
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست…
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
شعر نه تو می مانی
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی…
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند…
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
شعر منتصب به سهراب سپهری (یا کیوان شاهبداغی)
شعر چه کسی میداند
چه کسی میداند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟
چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟
پیله ات را بگشا… تو به اندازه پروانه شدن زیبایی..
شعر چه درونم تنهاست
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب.
پاکی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط
نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن ، چهره من پیداست
چیزهایی هست ، که نمی دانم
می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم
راه می بینم در ظلمت ، من پرواز فانوسم
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
شعر دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتویی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل : هوس لبخندی است.
خیره چشمانش با من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان ، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناک زمان می گذرد،
رنگ می ریزد از پیکر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
گاه می لرزد باروی سکوت:
غول ها سر به زمین می سایند.
پای در پیش مبادا بنهید،
چشم ها در ره شب می پایند!
تکیه گاهم اگر امشب لرزید،
بایدم دست به دیوار گرفت.
با نفس های شبم پیوندی است:
قصه ام دیگر زنگار گرفت.
شعر با مرغ پنهان
حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی !
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
در کجا هستی نهان ای مرغ !
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق ؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادارک بال و پر ؟
هر کجا هستی ، بگو با من .
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.
آفتابی شو!
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه دیگر می کنی پروا؟
شعر نایاب
شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چهارچوب پنجره من.
سر تا به پای پرسش، اما
اندیشناک مانده و خاموش:
شاید
از هیچ سو جواب نیاید.
دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،
گویی که قطعه ، قطعه دیگر را
از خویش رانده است.
از یاد رفته در تن او وحدت. …
بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفره کبود که خالی است
از تابش زمان.
بویی فساد پرور و زهرآلود
تا مرزهای دور خیالم دویده است.
نقش زوال را
بر هرچه هست، روشن و خوانا کشیده است.
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
که روزهای رفته در آن بود ناپدید،
با ناخن این جسد را
از هم شکافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم.
شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره من.
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال .
بسته است نقش بر تن لب هایش
تصویر یک سوال.
بیوگرافی و زندگینامه سهراب سپهری
مقدمه
سهراب سپهری از شاعرانی است که نامش با آرامش، طبیعت، معنا و تفکر گره خورده است. او نهتنها یکی از بزرگترین شاعران معاصر ایران بهشمار میرود، بلکه نقاشی برجسته و هنرمندی جستوجوگر بود که در طول زندگیاش تلاش کرد مرز میان شعر، فلسفه و هنر را از میان بردارد. در جهان او، همهچیز به زبان درختان و رودها معنا پیدا میکرد. در این مقاله، نگاهی جامع به زندگی، آثار، افکار و میراث ماندگار این شاعر و نقاش میاندازیم.
تولد و خانواده
سهراب سپهری در ۱۵ مهرماه سال ۱۳۰۷ در شهر تاریخی کاشان به دنیا آمد. خانوادهاش از خاندانهای فرهنگی و اهل ادب این شهر بودند. پدرش «اسدالله سپهری» کارمند اداره پست و تلگراف بود و مادرش «ماهجبین سپهری» زنی مهربان، آرام و شاعرمسلک.
دوران کودکی سهراب در محیطی آرام، پر از درخت و باغهای کاشان سپری شد؛ طبیعتی که بعدها به یکی از اصلیترین الهامات شعر و نقاشیاش تبدیل شد. او از همان کودکی روحی حساس و خیالپرداز داشت و بیشتر وقتش را به خلوت، نقاشی و فکر کردن میگذراند.
تحصیلات و آغاز مسیر هنری
سهراب دوران ابتدایی را در دبستان خیام کاشان گذراند و سپس به دبیرستان پهلوی رفت. استعدادش در نقاشی خیلی زود آشکار شد و معلمانش او را به ادامه این مسیر تشویق کردند. پس از گرفتن دیپلم، به تهران آمد و در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشته نقاشی تحصیل کرد.
او در همین سالها با شاعران نوگرای معاصر مانند فروغ فرخزاد، احمد شاملو و نیما یوشیج آشنا شد و نگاهش به شعر از قالبهای سنتی فاصله گرفت.
ورود به دنیای شعر
اولین مجموعه شعر سهراب سپهری با عنوان «مرگ رنگ» در سال ۱۳۳۰ منتشر شد. در این اثر، میتوان نشانههای نخستین از نگاه فلسفی و تصویری او به زندگی را دید.
دو سال بعد، مجموعهی «زندگی خوابها» منتشر شد که زبان شاعرانهی سهراب در آن پختهتر و متفاوتتر از قبل بود.
در این دوره، سپهری آرامآرام سبک خاص خود را پیدا کرد؛ زبانی ساده، بیتکلف و سرشار از احساس، که در آن طبیعت به عنوان عنصر اصلی حضور داشت.
سفرها و تأثیر آنها بر نگاه سهراب
سهراب سپهری اهل سفر بود و معتقد بود هر سفر، دری تازه از فهم جهان را به روی انسان میگشاید. او به کشورهای بسیاری سفر کرد؛ از هند و ژاپن و چین گرفته تا فرانسه و ایتالیا.
در هند، با فلسفه بودا و عرفان شرقی آشنا شد و این آشنایی تأثیر عمیقی بر تفکر و شعر او گذاشت. در ژاپن، هنر چاپ روی چوب (اوکییوئه) را فراگرفت و نگاه مینیمالیستی ژاپنی در نقاشیهای بعدیاش نمود پیدا کرد.
این سفرها سبب شد سهراب به هنرمندی جهانی تبدیل شود که در آثارش ترکیبی از تفکر شرقی، عرفان ایرانی و زیباییشناسی مدرن غربی دیده میشود.
ویژگیهای سبکی و فکری شعر سهراب
شعر سهراب سپهری آمیزهای است از طبیعت، عرفان، فلسفه و سادگی.
او بهجای پرداختن به سیاست یا اجتماع، انسان را در بستر هستی میدید؛ انسانی که باید دوباره «دیدن» را بیاموزد.
زبان شعر او گفتوگویی است میان انسان و جهان، میان درخت و آب، میان ذهن و دل.
نمونهای از نگاه فلسفی او را در این جمله معروف میتوان یافت:
«چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.»
در شعر سهراب، آب، درخت، پرنده، باران و خاک مفاهیمی نمادین هستند که به آرامش، پاکی و وحدت وجود اشاره دارند.
آثار برجسته
از میان آثار فراوان سهراب، چند مجموعه بیش از همه در ذهن مردم ماندگار شدهاند:
- مرگ رنگ (۱۳۳۰)
- زندگی خوابها (۱۳۳۲)
- آوار آفتاب (۱۳۴۰)
- شرق اندوه (۱۳۴۱)
- صدای پای آب (۱۳۴۴)
- حجم سبز (۱۳۴۶)
- ما هیچ، ما نگاه (۱۳۵۲)
دو شعر معروف او، «صدای پای آب» و «مسافر»، از شاهکارهای شعر معاصر فارسی بهشمار میروند. این دو اثر، نوعی سفر درونی انسان برای رسیدن به شناخت و آرامش را به تصویر میکشند.
سهراب نقاش
کمتر کسی میداند که سهراب سپهری پیش از آنکه شاعر شناخته شود، نقاشی برجسته بود. آثار نقاشی او در نمایشگاههای داخلی و خارجی به نمایش درآمد و بسیاری از تابلوهایش اکنون در موزهها و مجموعههای خصوصی نگهداری میشوند.
در نقاشیهای او، همان نگاه شاعرانه و سادهگرایی شاعرانه دیده میشود. استفاده از رنگهای آرام، خطوط نرم و فضاهای خلوت، نشانههایی از درون آرام و مراقبهگر او هستند.
شخصیت و زندگی خصوصی
سهراب انسانی آرام، درونگرا، بیادعا و اندیشمند بود. از شهرت گریزان بود و ترجیح میداد در خلوت خود با طبیعت و نقاشی زندگی کند.
هرگز ازدواج نکرد و بیشتر عمر خود را میان سفر، خلوت و نوشتن گذراند. دوستانش میگویند سهراب بیشتر شنونده بود تا سخنگو؛ کسی که با حضورش به انسان آرامش میداد.
بیماری و درگذشت
در اواخر دهه پنجاه خورشیدی، سهراب دچار سرطان خون شد. برای درمان به انگلستان رفت اما نتیجهای حاصل نشد.
در نهایت، در روز اول اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران درگذشت و پیکرش در امامزاده سلطان علی بن محمد باقر در حوالی کاشان به خاک سپرده شد.
بر سنگ قبرش نوشتهاند:
«به سراغ من اگر میآیید، نرم و آهسته بیایید… مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من.»
میراث و تأثیر سهراب
سهراب سپهری در شعر معاصر ایران انقلابی خاموش اما عمیق بهپا کرد. او نشان داد که شعر میتواند بدون فریاد، تأثیرگذار باشد؛ میتواند از آرامش سخن بگوید و در عین حال، جهان را تغییر دهد.
او نسلهای زیادی از شاعران و هنرمندان را به سمت درک زیباتر از طبیعت، هستی و خود انسان هدایت کرد.
امروز آثارش نهفقط در ایران، بلکه در میان فارسیزبانان جهان خوانده میشود و نقاشیهایش نیز در زمره آثار ارزشمند هنر مدرن ایران قرار دارند.
جمعبندی
سهراب سپهری شاعری بود که شعر را به فلسفه و نقاشی را به مراقبه پیوند زد. او با زبانی ساده اما پر از معنا، از جهانی سخن گفت که در آن همهچیز با عشق و آگاهی در هم تنیده است.
او به ما یاد داد که «زندگی را باید زیست» و جهان را نه با چشم، بلکه با دل دید.
میراث او هنوز زنده است؛ در صدای باد میان درختان، در رنگ آسمان، و در دل انسانهایی که به دنبال آرامش و معنا میگردند.







عالی بود واقعا
دستتون درد نکنه
خیلی ممنون از لطف شما 🌸
خوشحالم که مطلب برایتان مفید بود.
این شعرش رو من خیلی دوست دارم.
ماه بالای سر آبادی است، اهل آبادی در خواب 😭
اینم از طرف من تقدیم به شما 💐:
و اگر هم گاهی
غمِ کوچکی، در دلت دیدی،
باز لبخند بزن،
آن لبخند، زبانِ بیزبانیِ دل است…