مجموعه گلچین اشعار ناب و بسیار زیبای ابن حسام خوسفی

مجموعه گلچین اشعار ناب و بسیار زیبای ابن حسام خوسفی

اشعار ابن حسام خوسفی در این مطلب گزیده ای از اشعار عاشقانه کوتاه و بسیار زیبای ابن حسام خوسفی را آماده کرده ایم، برای مطالعه این متن های زیبا در ادامه با …

بهترین اشعار عاشقانه و عارفانه عطار نیشابوری با عکس نوشته

بهترین اشعار عاشقانه و عارفانه عطار نیشابوری با عکس نوشته

اشعار عطار نیشابوری در این مطلب گزیده ای از اشعار عاشقانه کوتاه و بسیار زیبای عطار نیشابوری را آماده کرده ایم، برای مطالعه مجموعه گلچین اشعار عطار نیشابوری در ادامه با سایت …

مجموعه گلچین اشعار زیبای عاشقانه و ناب عبدالواسع جبلی

مجموعه گلچین اشعار زیبای عاشقانه و ناب عبدالواسع جبلی

اشعار عبدالواسع جبلی در این مطلب گزیده ای از اشعار عاشقانه کوتاه و بسیار زیبای عبدالواسع جبلی را آماده کرده ایم، برای مطالعه این متن های زیبا در ادامه با سایت چی …

اشعار حسین منزوی

مجموعه اشعار حسین منزوی زندگینامه حسین منزوی زیباترین اشعار عاشقانه حسین منزوی پلنگ و ماه

در این مطلب گزیده ای از اشعار عاشقانه کوتاه و بسیار زیبای حسین منزوی را آماده کرده ایم، برای مطالعه این متن های زیبا در ادامه با سایت چی شی همراه باشید.

اشعار حسین منزوی

سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من

بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام

از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام

خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام

دوبیتی های حسین منزوی

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد

گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت

آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

شعر زیبا از حسین منزوی

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز

در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما

بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شعر کوتاه از حسین منزوی

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است

از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

زیباترین شعر حسین منزوی

اینان همه نو دولت عیش گذرانند

ما دولت عشقیم که دورش سپری نیست

سوزی که درون دل ما می وزد این بار

کولک شبانه است نسیم سحری نیست

اشعار ناب حسین منزوی

تا عشق چون نسیم به خکسترم وزد

شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

شعر ماه و پلنگ حسین منزوی

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت

شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری

که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا

بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من

فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود.

مجموعه شعر حسین منزوی

ماندم به خماری که شراب تو بجوشد

پس مست شود در خم و از خود بخروشد

آنگه دو سه پیمانه از آن می که تو داری

با من به بهایی که تو دانی بفروشد

مستم نتوانست کند غیر تو بگذار

صد باده به جوش اید و صد بار بکوشد

وقتی که تو باشی خم و خمخانه تهی نیست

بایست دعا کرد که سرچشمه نخوشد

مستی نبود غایت تأثیر تو باید

دیوانه شود هر که شراب تو بنوشید

مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد

عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد

خاموش پر از نعره ی مستانه ی من ! کو

از جنس تو گوشی که سروش تو نیوشد ؟

تو ماده ی آماده دوشیدنی اما

کو شیردلی تا که شراب از تو بدوشد

غزل های زیبای حسین منزوی

از روز دستبرد به باغ و بهار تو

دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو

تقویم را معطل پاییز کرده است

در من مرور باغ همیشه بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد

بر چشم های میشی نرگس غبار تو

فرهاد کو که کوه به شیرین رهات کند

از یک نگاه کردن شوریده وار تو

کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل

خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو

چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است

یک صندلی برای نشستن کنار تو

غزلیات حسین منزوی

خاطراتت ز آنسوی آفاق ، آوازم دهند

تا در آبی های دور از دست پروازم دهند

رفته ام زین پیش و خواهم رفت زین پس بازهم

با صدای عشق از هر سو که آوازم دهند

آنچه را با چشم گفتم با تو ، خواهم گفت نیز

با زبان گر شرم و شک یارای ابرازم دهند

شام آخر را نخواهم باخت همراهش اگر

لذت صبح نخستین را دمی بازم دهند

تا سرانجام است امید سر آغازم به جای

گر چه هم بیم سرانجام ، از سرآغازم دهند

یک دریچه از نیازی مشترک خواهم گشود

با تو وقتی مشترک دیواری از رازم دهند

در قفس آزاد ،‌زیباتر که در آفاق اسیر

گو در بازم بگیرند و پر بازم دهند

اشعار بلند حسین منزوی

یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار

شعری برای بختک ، شعری برای آوار

تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه

باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار

این شهر واره زنده است ،‌اما بر آن مسلط

روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار

چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین

چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار

در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است

گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار

تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را

تکرار می کنند این ،‌ ایینه های بیمار

عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد

هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار

از عشق اگر نگیرم ،‌ جان دوباره ،‌من نیز

حل می شوم در اینان این جرم های بیزار

بوی تو دارد این باد ،‌وز هفت برج و بارو

خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار

آخرین بروز رسانی در : یکشنبه 18 خرداد 1399
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام چی شی و لینک مستقیم بلا مانع است.