اشعار جامی

اشعار جامی آثار جامی شاعر بهارستان جامی عکس جامی هفت اورنگ جامی تحفه الاحرار جامی شعر طنز جامی اشعار عرفانی جامی از هفت اورنگ جامی در حل جدول

در این مطلب گزیده ای از اشعار عاشقانه کوتاه و بسیار زیبای عبدالرحمن جامی را آماده کرده ایم، برای مطالعه این متن های زیبا در ادامه با سایت چی شی همراه باشید.

همچنین ببینید : مجموعه گزیده اشعار عاشقانه و زیبای سعدی شیرازی

اشعار عرفانی جامی

هزاران عاقل و فرزانه رفتند

ولی از عاشقی بیگانه رفتند

نه نامی ماند از ایشان نی نشانی

نه در دست زمانه داستانی

اشعار جامی درباره مرگ

دریغا که بی ما بسی روزگار

بروید گل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و مرداد و اردیبهشت

بیاید که ما خاک باشیم و خشت

اشعار عاشقانه جامی

ز عالم رویت آور در غم عشق!

که باشد عالمی خوش، عالم عشق

غم عشق از دل کس کم مبادا!

دل بی‌عشق در عالم مبادا!

اشعار عارفانه جامی

ز بام آسمان تا مرکز خاک

اگر صد پی به پای وهم و ادراک،

فرود آییم یا بالا شتابیم

ز حکمش ذره‌ای بیرون نیاییم

شعر کوتاه از جامی

رونق ایام جوانی ست عشق

مایه‌ی کام دو جهانی ست عشق

میل تحرک به فلک عشق داد

ذوق تجرد به ملک عشق داد

شعرهای ناب جامی

به دورادور اگر بیند خطایی

نیارد بر سر من ماجرایی

به قدر وسع در اصلاح کوشد

وگر اصلاح نتواند، بپوشد

بهترین اشعار جامی

قصهٔ عاشقان خوش است بسی

سخن عشق دلکش است بسی

تا مرا هوش و مستمع را گوش

هست، ازین قصه کی شوم خاموش؟

اشعار احساسی جامی

سخن دیباچهٔ دیوان عشق است

سخن نوباوهٔ بستان عشق است

خرد را کار و باری جز سخن نیست

جهان را یادگاری جز سخن نیست

ناب ترین شعر جامی

عاشقی باشم به تو افروخته

دیده را از دیگران بردوخته

گرچه باشم ناظر از هر منظری

جز تو در عالم نبینم دیگری

زیباترین شعرهای جامی

از تو بر عالم فتاده سایه ای

خوبرویان را شده سرمایه ای

عاشقان افتادهٔ آن سایه اند

مانده در سودا از آن سرمایه اند

شعر طنز از جامی

پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن

زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افکند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر»

حکایت های جامی

روزی عبدالرحمن جامی

این شعر را در مجلسی میخواند :

بس که در جان فکار و چشم بیدارم تویی

هر که پیدا میشود از دور پندارم تویی

یکی از حضار به او گفت :

اگر خری پیدا شود چه ؟

جامی گفت : باز پندارم تویی !

کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام چی شی و لینک مستقیم بلا مانع است.