اشعار خاقانی

اشعار ترکی خاقانی صبح در شعر خاقانی شعر خاقانی در مورد خدا

در این مطلب گزیده ای از اشعار عاشقانه کوتاه و بسیار زیبای خاقانی را آماده کرده ایم، برای مطالعه این متن های زیبا در ادامه با سایت چی شی همراه باشید.

همچنین ببینید : گزیده اشعار کوتاه بسیار زیبا و عاشقانه رودکی

اشعار کوتاه خاقانی

ای دوست غم تو سر به سر سوخت مرا

چون شمع به بزم درد افروخت مرا

من گریه و سوز دل نمی‌دانستم

استاد تغافل تو آموخت مرا

اشعار زیبای خاقانی

ای دوست اگر صاحب فقری و فنا

باید که شعورت نبود جز به خدا

چون علم تو هم داخل غیر است و سوی

باید که به علم هم نباشی دانا

شعر عاشقانه از خاقانی

آب جگرم به آتش غم برخاست

سوز جگرم فزود تا صبر بکاست

هرچند جگر به صبر می‌ماند راست

صبر از جگر سوخته چون شاید خواست

اشعار ناب خاقانی

بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب

چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب

جسمی دارم چو جان مجنون همه درد

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

اشعار عارفانه خاقانی

خاقانی اگر نقش دلت داغ یکی است

نانش ز جهان یا ز فلک بی‌نمکی است

گر جمله کژی است در جهان راست کجاست

ور جمله بدی است از فلک نیک از کیست

زیباترین اشعار خاقانی

بی زحمت تو با تو وصالی است مرا

فارغ ز تو با تو حسب حالی است مرا

در پیش خیال تو خیال است تنم

پیوند خیال با خیالی است مرا

شعر معروف خاقانی

گر من به وفای عشق آن حور نسب

در دام دگر بتان نیفتم چه عجب

حاشا که چو گنجشک بوم دانه طلب

کان ماه مرا همای داده است لقب

ناب ترین اشعار خاقانی

از عشق بهار و بلبل و جام طرب

گل جان چمن بود که آمد بر لب

لب کن چو لب چمن کنون لعل سلب

جان چمن و جان چمانه بطلب

شعر دوبیتی خاقانی

خاقانی اگر ز راحتت رنگی نیست

تشنیع مزن که با فلک جنگی نیست

ملکی که به جمشید و فریدون نرسید

گر هم به گدائی نرسد ننگی نیست

رباعیات خاقانی

گم شد دل خاقانی و جان بر دو یکی است

وز غدر فلک خلاص را هم به شک است

هر مائده‌ای که دست‌ساز فلک است

یا بی‌نمک است یا سراسر نمک است

اشعار بلند خاقانی

ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا

به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا

برای آنکه ز غیر تو چشم بردوزم

به جای هر مژه بر چشم سوزنی است مرا

ز بسکه بر سر کوی تو اشک ریخته‌ام

ز لعل در بر هر سنگ دامنی است مرا

فلک موافقت من کبود درپوشید

چو دید کز تو بهر لحظه شیونی است مرا

از آن زمان که ز تو لاف دوستی زده‌ام

بهر کجا که رفیقی است دشمنی است مرا

هر آنکه آب من از دیده زیر کاه تو دید

یقین شناخت که بر باد خرمنی است مرا

به دام عشق تو درمانده‌ام چو خاقانی

اگر نه بام فلک خوش نشیمنی است مرا

غزل زیبا از خاقانی

کار عشق از وصل و هجران درگذشت

درد ما از دست درمان درگذشت

کار، صعب آمد به همت برفزود

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

در زمانه کار کار عشق توست

از سر این کار نتوان درگذشت

کی رسم در تو که رخش وصل تو

از زمانه بیست میدان درگذشت

فتنهٔ عشق تو پردازد جهان

خاصه می‌داند که سلطان درگذشت

جوی خون دامان خاقانی گرفت

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

آخرین بروز رسانی در : شنبه 27 اردیبهشت 1399
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام چی شی و لینک مستقیم بلا مانع است.