اشعار انوری

رباعیات انوری اشعار انوری اردبیلی قصاید انوری ابیوردی قطعه ای از انوری بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را

در این مطلب گزیده ای از اشعار عاشقانه کوتاه و بسیار زیبای انوری را آماده کرده ایم، برای مطالعه این متن های زیبا در ادامه با سایت چی شی همراه باشید.

اشعار عارفانه انوری

ای هجر مگر نهایتی نیست ترا

وی وعدهٔ وصل غایتی نیست ترا

ای عشق مرا به صد هزاران زاری

کشتی و جز این کفایتی نیست ترا

اشعار خاص انوری

دستم که به گوهر قناعت پیوست

پر بود و نبود آز را بر وی دست

با دست طمع مگر شبی عهدی بست

روز دگرش غیرت همت بشکست

گزیده اشعار انوری

نه صبر به گوشه‌ای نشاند ما را

نه عقل به کام دل رساند ما را

چون یار ز پیش می‌براند ما را

کو مرگ که زین باز رهاند ما را

گلچین اشعار انوری

من با تو که عشق جاودانی دارم

یک مهر و هزار مهربانی دارم

با من صنما چو زندگانی نکنی

من بی‌تو بگو چه زندگانی دارم

معروف ترین اشعار انوری

همواره چو بخت خود جوانی بادت

چون دولت خویش کامرانی بادت

ای مایهٔ زندگانی از نعمت تو

این شربت آب زندگانی بادت

شعر کوتاه از انوری

در کار تو هر روز گرفتارترم

غمهای ترا به جان خریدارترم

هر روز به چشم من نکو روی‌تری

هرچند که بیش بینمت زارترم

بهترین اشعار انوری

در کوی غمت هزار منزل دارم

وز دست تو پای صبر در گل دارم

در راه تو کار سخت مشکل دارم

دل نیست پدید و صد غم دل دارم

اشعار انوری درباره عید نوروز

ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت

انگیخته دولت جهان دل شادت

ای روز جهان مبارک از دولت تو

روز نو و سال نو مبارک بادت

اشعار رمانتیک انوری

نام تو نویسم ار قلم بردارم

کوی تو گذارم چو قدم بردارم

جز روی ترا نبینم ای جان جهان

در عمر خود ار دیده ز هم بردارم

شعر انوری درباره حضرت علی

بوطالب نعمه ای سپهرت طالب

بر تابش آفتاب رایت غالب

در دور زمانه یادگاری نگذاشت

بهتر ز تو گوهری علی بوطالب

اشعار عاشقانه انوری

ای دل ز وصال تو نشانی دارم

وی جان ز فراق تو امانی دارم

بیچاره تنم همه جهان داشت به تو

واکنون به هزار حیله جانی دارم

اشعار زیبای انوری

دل در خم آن زلف معنبر بنشست

جان گفت که دل رفت وزین غمکده رست

من هم پی دل روم به هر حال که هست

مسکین چو به لب رسید پایش بشکست

شعر کوتاه انوری

ای دل ز فلک چرا نیوشی آزرم

هم بادم سرد ساز و با گریهٔ گرم

دلبر ز تو وز ناله کجا گردد نرم

آن را که هزار دیده باشد بی‌شرم

رباعیات انوری

آخر ز تو چون روی به خون تر دارم

در عشق ز هیچ روی باور دارم

بردار ز روی پرده ورنه پس از این

من پرده ز روی راز دل بردارم

شعر معروف بیا ای جان بیا ای جان

بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را

چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را

ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم

وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را

کم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید

غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را

لبت چون چشمهٔ نوش است و ما اندر هوس مانده

که بر وصل لبت یک روز باشد دسترس ما را

به آب چشمهٔ حیوان حیاتی انوری را ده

که اندر آتش عشقت بکشتی زین هوس ما را

شعر جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما

جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما

دردا که نیستت خبر از روزگار ما

در کار تو ز دست زمانه غمی شدم

ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما

بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی

فریاد و نالهای دل زار زار ما

دردا و حسرتا که به جز بار غم نماند

با ما به یادگاری از آن روزگار ما

بودیم بر کنار ز تیمار روزگار

تا داشت روزگار ترا در کنار ما

آن شد که غمگسار غم ما تو بوده‌ای

امروز نیست جز غم تو غمگسار ما

آری به اختیار دل انوری نبود

دست قضا ببست در اختیار ما

کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام چی شی و لینک مستقیم بلا مانع است.