اشعار رهی معیری

اشعار رهی معیری درباره زن ناب سایه عمر و مریم فیروز شعر مادر شعر فریبا درباره بهار شعر پدر از رهی معیری

در این مطلب گزیده ای از اشعار عاشقانه کوتاه و بسیار زیبای رهی معیری را آماده کرده ایم، برای مطالعه این متن های زیبا در ادامه با سایت چی شی همراه باشید.

همچنین ببینید : مجموعه برگزیده اشعار بسیار زیبا و عاشقانه فریدون مشیری

مصرع های ناب رهی

بی روی تو

خاموش تر از مرغ اسیرم ..

شعرهای با معنی و ناب

هر چه کمتر شود فروغ حیات

رنج را جانگدازتر بینی

سوی مغرب چو رو کند خورشید

سایه ها را درازتر بینی

دوبیتی های رهی معیری

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

اشعار رهی معیری

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

ناب ترین اشعار رهی معیری

اگر ز هر خس و خاری فراکشی دامن

بهار عیش تو را آفت خزان نرسد

شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است

که دست خلق به دامان آسمان نرسد

اشعار زیبا رهی معیری

دریاب که ایام گل و صبح جوانی

چون برق کند جلوه و چون باد گریزد

شادی کن اگر طالب آسایش خویشی

کآسودگی از خاطر ناشاد گریزد

شعر عاشقانه رهی معیری

آید وصال و هجر غم انگیز بگذرد

ساقی بیار باده که این نیز بگذرد

ای دل به سرد مهری دوران صبور باش

کز پی رسد بهار چو پاییز بگذرد

بهترین شعرهای رهی معیری

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست

لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار

زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست

شعرهای کوتاه رهی معیری

بوی آغوش تو‌ را

از نفس گل شنوم

گل نورسته مگر

دوش در آغوش تو بود؟

زیباترین شعر رهی معیری

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم

چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر

رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

اشعار معروف رهی معیری

گلبرگ به نرمی چو بر و دوش تو نیست

مهتاب به جلوه چون بنا گوش تو نیست

پیمانه به تاثیر لب نوش تو نیست

آتشکده را گرمی آغوش تو نیست

اشعار خاص رهی معیری

سر کن هوای عشق،

که از های و هوی عقل

آزرده‌ام، چو گوش نصیحت ‌شنیده‌ای

اشعار رهی برای پروفایل

آسودگی از مِحَن ندارد مادر

آسایش جان و تن ندارد مادر

دارد غم و اندوهِ جگرگوشه‌ی خویش

ورنه غمِ خویشتن ندارد مادر

شعر رهی برای کپشن

در چشمِ کس،

وجودِ ضعیفم پدید نیست

بازآ، که چون خیال شدم از خیال تو

غزل نغمه حسرت رهی معیری

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش

نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام چی شی و لینک مستقیم بلا مانع است.