اشعار رشحه

اشعار رشحه دختر هاتف اصفهانی بیگم شاعره زن

در این مطلب گزیده ای از اشعار عاشقانه کوتاه و بسیار زیبای بیگم دختر هاتف، متخلص به رشحه را آماده کرده ایم، برای مطالعه این متن های زیبا در ادامه با سایت چی شی همراه باشید.

ناب ترین شعر رشحه

به یاد روی تو بر مه شبی نظر کردم

نه اینکه رفتی و رو بر مه دگر کردم

ز دست هجر تو تا دیگری بسر نکند

تمام خاک درت را ز گریه تر کردم

اشعار زیبای رشحه

پی وصل تو ما را زور و زری نیست

نگاه حسرتی داریم و آهی

به مقصد پی برم کی رشحه چون نیست

به غیر از بخت گمره، خضر راهی

تک بیت های ناب و زیبا

باز دل برد از کفم زلف نگار تازه‌ای

بیقراری داد با این دل قرار تازه‌ای

زیباترین اشعار قدیمی

آمد هزار تیر تو بر جسم چاک چاک

یک تیر شد خطا و شدم باعث هلاک

گر یار یاورم بود از آسمان چه بیم

گر دوست مهربان بود از دشمنان چه باک

اشکم ز بیم هجر تو هر روز تا سمک

آهم ز دست خوی تو هر شام تا سماک

بازش مگر حیات دهد لطف شهریار

اکنون که گشت رشحه ز جور فلک هلاک

محمود پادشاه که در روزگار او

از نوک ناوکش شده خفتان چرخ چاک

اشعار معروف رشحه

نکشد دل به جز آن سرو قدم جای دگر

بی تو گلخن بنماید به نظر گلزارم

نرود رشحه به جز آن سر کو جای دگر

گر دو روزی بروم جای دگر ناچارم

شعر وفاداری

به قید زلف تو آن دل که پای بند شود

غمش مباد که فارغ ز هر گزند شود

بلند نام تو در حسن شد خوشا روزی

که در جهان به وفا نام تو بلند شود

شعر عاشقانه از رشحه

جدا از زلف و رخسار تو جان دادم به ناکامی

نه خرم از تو در صبحی نه دلشاد از تو در شامی

ندارم غم ز قرب مدعی رشحه که در کویش

کنون قربی که هست او را فراهم بود ایامی

شهنشاه جهان شهزاده محمود آن جوانبختی

که عقل پیر باشد پیش رای پخته‌اش خامی

بهترین شعرهای رشحه

غم نه گر خاکم به باد از تندی خوی تو رفت

غم از آن دارم که محروم از سر کوی تو رفت

گلشن خلدش شود گر جا، نیاساید دگر

رشحهٔ مسکین که محروم از سر کوی تو رفت

اشعار عاشقانه و خاص

شب و روز من آن داند که دیده است

پریشان زلف او را بر بناگوش

ندارم عقل در کف ای خوشا دی

ندارم هوش در سر ای خوشا دوش

نگه می‌کردی و می‌بردیم عقل

سخن می‌گفتی و می‌بردیم هوش

عیان روی گل و دامان گلچین

نشاید گفت بلبل را که مخروش

غزل های زیبا از رشحه

جفا و جور تو عمری بدین امید کشیدم

که بینم از تو وفایی گذشت عمر و ندیدم

سزای آن که تو را برگزیدم از همه عالم

ملامت همه عالم ببین چگونه شنیدم

اگر چه سست بود عهد نیکوان اما

به سست عهدیت ای مه ندیدم و نشنیدم

دلم شکستی و عهد تو سنگدل نشکستم

ز من بریدی و مهر از تو بی‌وفا نبریدم

زدی به تیغ جفایم فغان که نیست گناهی

جز این که بار جفایت به دوش خویش کشیدم

تهی نگشت ز زهر غم تو ساغر عیشم

از آن زمان که شراب محبت تو چشیدم

کنون ز ریزش ابر عطاش رشحه چه حاصل

چنین که برق غمش سوخت کشتزار امیدم

ز جام عشق چو بیخود شدم چه جای شرابم

ز مدح شاه چو سر خوش شدم چه جای نبیدم

ضیاء السلطنه خاتون روزگار که گوید

سپهر بر درش از بهر سجده باز خمیدم

Source

کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام چی شی و لینک مستقیم بلا مانع است.