
هیوا مسیح از شاعران معاصر ایران و از چهره های شناخته شده شعر سپید است. ماه، باران، جاده، پنجره، مادر، کودکی و تنهایی از تصویرهایی هستند که بارها در اشعار او دیده می شوند.
در ادامه، گلچینی از اشعار هیوا مسیح با موضوع عشق، انتظار، زندگی، مادر و تنهایی را می خوانید. اگر به دنبال شعرهای عاشقانه از شاعران مختلف هستید، مجموعه اشعار عاشقانه انتخاب های بیشتری پیش روی شما قرار می دهد.
شعر من پسر تمام مادران زمینم
آینهی روبروی من از یاد نمیرود
کجا باید از تماشا برخیزم
و سایهی دورترین درخت جهان را
به تهیخانههای تا دوردست آسمان بیاورم؟
کجا باید از تماشا برخیزم؟چقدر درخت، در همیشه این دشتها تنهاست
چه قدر راه، مرا تا مردمان پراکنده بردحالا به زیارت تنهاترین درخت جهان میروم
که سکوت مادران زمین را تاب آورده استمن به سکوت تمام مادرانی میروم
که جادههای بی آمدن
تا چشمهای خیسشان رفته استمن پسر تمام مادران زمینم
و حالا چه قدر دلم پر از گرفتن است
برای تمام سکوت مادران
که پشت پرچین روسریهای پرگره مردند
چه قدر دلم پر است
شعر مرگ در ماه
نه باران، نه عشق، نه چشمهایی رو به ماه
غروب همین نه باران و عشق بود
که در راههای بی ترانه و عابر دور میشدم
که چشم در چشم ماه
از مادرم دور شدمدر راه لبهایی خسته میگفتند
چشمهای کودکی را با خود آوردهام
که شبها، خواب ماه میبیندمیگفتند صدایی با خود آوردهام که از غروبهای ماه میگوید
میگفتند کنار آخرین مکث ماه قدمهایم ناتمام میمانددر کجای زمین، در کجای چشم انتظاری رو به ماه
در کجای دستهای سرگردان مادرم فراموش میشوم؟در شب باران و عشق، در شب آخرین مکث ماه
مادر! انگشت را به سمت ماه بگیر
من آنجا خواهم مرد
شعر نیمه مرطوب ماه
وقتی از نیمه مرطوب ماه بر میگردم
وقتی از ماه شبانه خیس که به چشم کودکان چسبیده، میآیم
چقدر کنار پنجره برایت میآورم
چقدر راه نرفته برای سفردر این سفر
میان سنگینی کلمات، به پروانهها فکر میکردم
که دور کودکیهای از مدرسه تا جادههای جهان چرخیدنددر این سفر چقدر رها میشوم
نه اینکه من از غربت کلمات
که تمام دنیا از من رها میشودحالا که خوب از نیمه مرطوب ماه به دنیا نگاه میکنم
این همه شهر که هر روز، ناخواناتر میشوند
این همه آدم که عصرها، بی نام به خانه بر میگردندچه قدر بیپروانه و کودکی
چه قدر بیزمزمه و چتربه راه همین طور، نمیدانی تا کجا افتادهاند
به شهرهای همین طور، نمیدانی تا چه وقت بزرگ، میروند
و این دنیا، همیشه به دستهای ما چسبیده است
اگر از شعرهای لطیف و احساسی با زبانی روان لذت می برید، در مجموعه اشعار فریدون مشیری نیز می توانید شعرهای زیبایی درباره عشق، زندگی، امید و دلتنگی بخوانید.
شعر انتظار آدمی
صبورا!
از انتظار این همه شب که به آفتاب فکر میکنند
بیشترم
بیشترم از انتظار آدمی برای نجات آدمی
بیشترم از صبر زمین و کفر سنگهایی که فرود آمدند
بر سنگها و آدمیرفیقا!
دلم که گرفته بود از زمین و انتظار
خودم که بیشترم از انتظار آدمی
خوشم باد که میخواهم بی یا با اذن تو با شیطان حرف بزنم
به جای این همه سنگ که حرف زدند به جای آدمیدلیلا!
سنگی بایدم
که امروز پرتاب کنم به سوی آدمی
برای کفران آدمی
شعر ما همه
ما همه از یک قبیله بی چتریم
فقط لهجههایمان، ما را به غربت جادهها برده است
تو را صدا میزنم که نمیدانم
مرا صدا میزنم که کجایمای ساده چتر رها که در بغضها و چشمها
تو هر شب از روزهای سکوت
رو به دیوار به خوابی میروی
تو هر شب از نوارهای خالی که گوش میدهی
باز میگردیما همه از یک آواز کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم
شاید آوازهایمان، ما را به غربت لهجهها برده استکسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید
کسی باید امشب آواز بخواند
کسی باید امشب
با غربت جادهها و لهجهها
به قبیله بی چتر برگرددما همه از یک گلوی پر از ترانه رها شدهایم
فقط سکوتهایمان، ما را به غربت چشمها برده است
کسی باید امشب نخستین ترانه را به یاد آورد
شعر بگو چه کنم؟
در حیاط همسایه، برف
با درختان بی نام بسیارنگاه میکنم و
پرنده شکل میگیرد
در آسمان برفی حیاطخدایا!
آن پرنده
بر شاخهی کدام درخت خواهد نشست
تا بهار از خاطری بگذرد؟بگو چه کنم
با این همه درخت بی نام
بهار را چگونه به یاد بیاورم
بی شکوفه و برگ
بی پرنده و آوازدر حیاط همسایه، برف
با درختان بی نام بسیار
در عصر بی صدا
برای خواندن شعرهایی با فضای اجتماعی، زمستانی و گاهی تلخ، می توانید مجموعه اشعار مهدی اخوان ثالث را نیز ببینید. زبان دو شاعر متفاوت است، اما تنهایی، جامعه و امید از مضمون هایی هستند که در آثار هر دو دیده می شوند.

شعر کسی نیست، با خودم حرف می زنم
– کجا میروی؟
با تو هستم
ای رانده حتی از آینه
ای خسته حتی از خودتکجای این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی؟
کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی؟چرا عکسهای چند سالگی را به ماه نشان میدهی؟
خلوت کوچهها را چرا به باد میدهی؟یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد میدود
حرفی برای تو دارد
سطری نشانی راهیحالا در این بیکجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف میزنی؟
تمام چشمهای شهری شده نگاهت میکنند– کسی نیست، با خودم حرف میزنم
شعر انتظار
او میآید از باغهای تاریک تا آواز بخواند
در کنار پنجرههای شبآن روز که میآید
پروانهها در باد میرقصند
و او آوازش را میخوانددر بوی سیبهایی از شبانههای دور
و صدای هزار پنجره تاریک
که باز میشوند
به آواز آن روز
در بوی سیبهای شبانهاو فقط آواز میخواند
میماند
نمیرود
هرگز
شعر جهان را همین جا نگه دار
پیش روی سفر
بالای نزدیک پنجشنبه برف گرفته استپیش روی سفر
تا نه این همه ناپیداتنها منم که آشناترین صدای این حدودم
تنها منم که آشناترین صدای هر حدودمحالا هر چه باران است در من برف می شود
هر چه دریاست در من آبی
حالا هر چه پیری است در من کودک
هر چه ناپیدا در من پیداحالا هر چه هر روز و بعد از این
هر چه پیش رو
منم که از یاد میروم، آغاز میشوم
و پنجشنبه نزدیک من استجهان را همینجا نگهدار
من پیاده میشوم
شعر می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
بگو قطار بایستد
بگو در ماهترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد، برود
دور شودبگو قطار بایستد
دارم آرزو میکنممیخواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره دنیا راه بروممی خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیکتر به ماه بمیرم
اگر به شعرهای کوتاه و قابل فهم درباره زندگی، مرگ، امید و خدا علاقه دارید، مجموعه اشعار قیصر امین پور نیز انتخاب مناسبی برای ادامه مطالعه است.

شعر مرا به خانه صدا کن
چگونه از تمام زمین گذشتی؟
سراسر جادهها سراسر پلها
تنها چراغی میرفت
که زمزمههای تلخش در یاد می ماندچگونه از تمام حرفهای کودکی
که درکوچهها دویدند
و از تمام روزنامههای دنیا
چیزی به یادت نمانده است
تا در جایی آرام بنویسی: خانه؟مرا به خانه صدا کن
در ماه برف میبارد
و از روی تمام پلها
از روی تمام جادهها و ریلها
هراسی تازه میگذردمرا به خانه صدا کن
سراسر زمین
سیبهای سرخ در مهتابیهای تاریک از یاد رفته است
و جورابهای گلی دختران
از بند رخت رها شده است
بند رخت بر آسمان خطی میکشدو تو از تمام روزهای رفته که تاب آوردی
ماه را آرزو میکنی
خانه را
ماه را آرزو میکنم
ماه سبز را که سبز میدرخشد
شعر خواب هایم را تو خواهی دید
امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
با چشمهای باز میخوابماز اینجا به بعد
چشمهایم از تا غروب
نگاههای آشنا میآید
و میرود که بیاید از طلوع چشمهایی که ندیدماز اینجا به بعد
که تو چترت را نو میکنی
من از راههای پر از چتر رفته برمیگردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دیداز اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه میروم
بدون هر روز که صبح را
از پنجره به عصر میبرد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره میشوداز اینجا به بعد
دنیا زیر قدمهایم تمام میشود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیا میخوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید
شعر گاهی از میان باران و برگ ها
گاهی از میان باران و برگ ها
صدایی می شنومگاهی درست غروب یکشنبه ی خاموش
که پله های پشت در ناتمام می مانند
تو از
مکث ناگهان من جدا می شویچتر می گشایی و
رو به باران و برگ ها می روی
کنار پله های ناتمام
پشت دری خسته که با نیم رخی خیس باز می شودصدایی می شنوم که تویی
دو چشم از باران آورده ام
که همیشه از خواب های خیس می گذردمی آیی و انگار پس از یک قرن آمده ای
با چتری خسته و
صدایی که منمکنار آخرین پله و مکث ناگهان
سر بر شانه ام می گذاری و
گوش بر دهان زمزمه ام
تا صدایی بشنوی که منمو می شنوی
آرام می شنویصبحگاهی از همین شهر بزرگ
از کنار همین پنجره های رو به هر کجا
از کنار همین کتاب
بزرگ
که رو به خاموشی تو بسته است
که رو به بیداری من آغاز می شود
آمدمصبحگاهی از کنار خاموشی خسته که تویی
ذکری از دفتر سوم
به خانه و پله ها
و میان باران و برگ ها پر کشیدروی بر دیوار کن تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزینگاهی از میان
باران و غروب یکشنبه
صدایی می شنومگاهی
نه تویی
نه منی
نه صدایی که از دفتر سوممن و این صدای یکشنبه
من و این صدایی که تویی
کنار گوش و چتر خسته سکوت می شویمرو به همین دهان بسته که منم
رو به همین مکث ناگهان که تویی
سکوت می شوینه
منی
نه تویی
نه صداییهمیشه از دفتر سوم
رو به باران و چتر پر از حرف های با خودم
صدایی می شنوم که تویی
صدایی می شنوم که منم
شعر دوباره ابرها آمدند
آمدند
دوباره ابرها آمدندو چتر، در سیاهی چند ماه فراموشی
دوباره به من فکر می کند
به جاده هایی که هنوز به دنیا چسبیده اند
به غربتی که میان کلمات و سفر
چه قدر سنگین
مرا به راه می برد
تو را به خانه می آورددر این سفر که ماه سفید است
و آسمان که همان آبی بودوقتی از نیمه ی مرطوب ماه بر می گردم
وقتی از ماه شبانه ی خیس
که به چشم کودکان چسبیده می آیم
چه قدر کنار پنجره برایت
می آورم
چه قدر راه نرفته برای سفردر این سفر
میان سنگینی کلمات
به پروانه ها فکر می کردم
که دور کودکی های از مدرسه تا جاده های جهان چرخیدنددر این سفر
چه قدر رها می شوم
نه اینکه من از غربت کلمات
که تمام دنیا از من رها می شودحالا که خوب
از
نیمه ی مرطوب ماه
به دنیا نگاه می کنماین همه شهر که هر روز، ناخواناتر می شوند
این همه آدم که عصرها، بی نام به خانه بر می گردند
چه قدر بی پروانه و کودکی
چه قدر بی زمزمه و چتربه راه همین طور، نمی دانی تا کجا افتاده اند
به شهرهای همین طور، نمی دانی تا چه وقت
بزرگ می روند
و این دنیا، همیشه به دست های ما چسبیده استنگاه کن
دوباره ابرها آمدند

درباره هیوا مسیح
هیوا مسیح نام ادبی محمد قاسم زاده، شاعر و نویسنده معاصر ایرانی است. او در سال ۱۳۴۴ در شیروان به دنیا آمد و در کنار شاعری، در زمینه نویسندگی، روزنامه نگاری و نقد سینما نیز فعالیت کرده است.
«هوای کوچه»، «شطح نو»، «نازک پری»، «کتاب انسان» و «کتاب علت های عشق» از آثار منتشر شده با نام او هستند. کتاب «سه خشتی» نیز مجموعه ای از ترانه های کوچک کرمانچی است که هیوا مسیح آنها را گردآوری و تدوین کرده است.
جمع بندی
شعرهای هیوا مسیح پر از تصویرهای آشنایی مانند ماه، باران، چتر، جاده، پنجره و درخت هستند. او با کمک این تصویرها از عشق، مادر، تنهایی، کودکی، امید و زندگی حرف می زند. بعضی از شعرهایش کوتاه و روشن هستند و بعضی دیگر فضای خیال انگیز و پیچیده تری دارند.
در این مطلب تلاش کردیم مجموعه ای متنوع از اشعار کوتاه، عاشقانه، اجتماعی و زیبای هیوا مسیح را کنار هم قرار دهیم تا بتوانید شعرهای مورد علاقه خود را راحت تر پیدا کنید.
